دل در خلق مبند که خسته شوی, دل در حق بند که رسته شوی. اگر جان ما در سر این کار رود, شاید; که این کار ما را جان افزاید. حکایت از گذشته خطاست و شکایت از دوست نه سزاست.
هرکه را رنج بیش, گنج بیش.
بیدار باش که کاروان در سر راه است; اگر تو باز پس مانی, مرا چه گناه است؟
صحبت با اهل, تاب جان است; صحبت با نااهل تاب جان است.
با مردم نااهل مبادم صحبت
کز مرگ بتر صحبت نااهل بود
یکی چهل سال آموخت, چراغی نیفروخت; دیگری سخنی گفت و دل خلقی بسوخت.
اگر در آیی در باز است; و اگر نیایی, حق بی نیاز است.
خدا را نه به عرش حاجت است نه کرسی, قصه تمام است; دیگر چه پرسی؟
دست و پای عبدالله به خام بسته به که با خام نشسته. دی رفت, باز نیاید; فردا را اعتمادی نشاید; وقت را غنیمت دان که بسی بر نپاید. هرکه دانست که خالق در حق خلق بد نکرد,از غیبت برست; و هر که دانست قسام, قسمت بد نکرد, از حسد برست. اگر داری, بگوی و اگر نداری دروغ مگوی. اگر داری, مفروش و اگر نداری, مخروش.
ظلم اگر بسیار بود به سر آید; ظالم اگر چه جبار بود در سر آید.
اگر بر آب روی, خسی باشی; و اگر در هوا پری, مگسی باشی; دل به دست آر تا کسی باشی.
به کودکی پستی; به جوانی مستی; به پیری سستی; پس ای عزیز, خدا را کی پرستی؟
حقیقت دریاست, شریعت کشتی; از دریا, بی کشتی به چه پشتی گذشتی؟
خواجه عبدالله انصاری

رسته شوی=رستگار شوی
صحبت با اهل, تاب جان است; صحبت با نااهل تاب جان است=صحبت با فرد دانا موجب آرامش و بالعکس. نا اهل =نادان بتر= بدتر خام=پوست دباغی نشده به=بهتر
خام=بی تجربه,نادان دی=دیروز قسام=تقسیم کننده (خدا)
مفروش=فخر فروشی مخروش=خالی نبند خسی=خاشاک پستی=کوچکی مستی=خامی سستی=ناتوانی حقیقت دریاست=حقیقت (خدا) مثل دریاست
شریعت کشتی=دین مثل کشتی
از دریا, بی کشتی به چه پشتی گذشتی=بدون استفاده از کشتی دین چگونه می خواهی از دریا عبور کرده و به ساحل قرب الهی برسی.
نظرات شما عزیزان: